تبليغاتX
ِِِشعرو نثر ادبی و مسایل اجتماعی
بنام تنها سكوت مطلق اين سرزمين
بعضی روزا دلم میگیره و احساس پوچی بهم دست میده وامروز یکی از اون روزاست که اشک در چشمانم خفته و منتظر شب چون فقط شبا بهش اجازه میدم اشکار بشه و بریزه این غرور نمی ذاره اشکامو کسی ببینه.با خدا قهرم چون بعضی وقتا منو فراموش میکنه نمیدونم واسه کی دارم مینویسم ولی به خدا خستم زندگی سخته که باهاش کنار بیای و با همه چیزش بسازی ومنم به آخر رسیدم البته نباید فراموش کرد که من امروز نهلیستم.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط سپیده نیازی | 
خدا اشک میریزد چرا که می بیند انسانهایی که از وجود خود به آنها وجود بخشیده به جان هم ریختند و خون هم را می ریزند این کدام قانون طبیعت است؟به کدامین جرم باید خونشان ریخته شود؟ چون جوانن و دنبال جوابن؟ای کاش میمردم و نمی دیم چنین روزی را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط سپیده نیازی | 
شب دراز است و ماه بیدار و عاشق شب اما شب از او بیزار چرا که عشق شب وسعت تاریکی است ولی ماه به او دلباخته وماه نمیداند که شب از نور مهتابی او بیزار است تا اینکه ستاره ها شکایت شب را به ماه میرسانند از آن شب به بعد کسی ماه را ندیدو ماه خودش را پشت یه تکه ابر سیاه  پنهان شد. ولی بعد از مدتی شب بیقرار بود چون عاشق شده بود عاشق یه کره ی مهتابی در حوض مادر بزرگ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط سپیده نیازی | 

نمي دانم شهيد شد مثل اين همه شهيد،ولي ميدانم آزاد شد مثل اين همه جوان مثل اين همه شهيد.يا از پيري سلولهايش مرد"شايدم از خدا اين را خواست چرا كه ديگر كاري با زمين نداشت وزمين هم تحمل اين همه ابهت را نداشت.

از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم              دادرس نسيت كه در هجر رخش داد كشم

سالها ميگذرد حادثه ها مي آيد                       انتظار فرج از نيمه ي خرداد كشم

 خدا داند و عاقلان"كه چه سخت است از كسي بگويي كه ترس را مغلوب كرده و با لبخند آن را در قلب سلطه گران نهاده و آزادي را خدا و خود را فداي آزادي نموده.برايم سخت است كه او را وصف كنم چرا كه او را نديدم ولي از او شنيدم كه ميگفت با مشت بر دهن آمريكا مي كوبد و ايمان دارم و به يقين ميدانم كه او توانست با كمك مردمش بر اين غارتگران پيروزي يابد.

نمي گويم محمد بوده ولي عارف بودو راهش جز راهي كه محمد رفت نبود نمي دانم  چرا به او لقب پيامبر نداديم چرا كه او پيام آور يك انقلاب بود.مثل گوشه نشينان نبود كه قط نگاه كند يا شعار پوچ دهد در ميان مردم بود و هدفي جز با مردم  براي مردم و آزادي مردم نمي طلبيد .آيا شما عارف زنده سراغ داريد كه براي آزادي مردم انقلاب كند؟مردم را آزاد كند يا امام شود؟

به خاطر دارم زماني را كه يك بچه دبستاني بودم  تصوير يك پيرمرد با چهره ي نوراني ديدم پرسيدم كه او كيست ؟گفتن كه او امام است .توي ذهنم فكر كردم كه چون حضرت امير به بچه ها آب ميدهد و نان مي آورد.ولي به من نگفتن كه من آزادي جسمم و روحم را به مديونم و وقتي كه بزرگ شدم باز هم نفهميدم كه اين پيرمرد جواني كرد يا نه؟چرا كه من نيز جوانم ودر جواني با يك نگاه دل مي لرزد و با صد نامه هيچ.به اين مي گويند جواني انگار.آيا او جواني كرد؟فوتبال بازي ميكرد؟با دوستانش به سينما ميرفت؟يا غربتش را چگونه سپري ميكرد؟چگونه بود و من تمام اين سوالايي كه ميپرسم هيچ جوابي براي آنها ندارم. چرا كه به دليل ضعف فرهنگ كشورم من از رهبرم فقط يك فيلم ديدم و هيچ وقت نديدم كه در رسانه ها در مورد آثار امام حرفي زده شود و ياد او را تنها زمان رحلت يا يا ايام پيروزي انقلاب ميبينيم كه اين نشانه ي ضعف ماست.

يا امروزه كه بايد اين سرزمين مملو از هم وطناني مي بود كه با به تصور كشيدن نماز خواندن امام در بيمارستان با همان تصوير عبور كرده در ذهنشان قلب هايشان از جا در مي امد و اشك هايشان با ياد آن بزرگ مرد پايكوبي مي كرد.و بسيار تاسف برانگيز است كه براي يادبود كسي كه آزادي را به ما بخشييده منتظر كارت دعوت هستيم.

انتخابات نزديك است يكي خدمتگزار،يكي آزادي خواه،يكي سربازي يكي هم پول نفت يكي اصلاح طلب و يكي اصول گرا.هيچ كس خنده اش نمي گيرد؟همه به فكر انقلابي هستن كه نگه داشتنش سختر از داشتنش است.سر امام حسين جز براي عدالت و آزادي بر سر نيزه نرفت و امام خميني با اميد به تمام اعتقادات قلبي و فكري اش آن نيزه را شكست وعدالت و ازادي را به زمين كشاند.آيا امروز آزادي و عدالت سوار بر نيزه نشدند؟

ما به قدرت نياز داريم به همان قدرتي كه امام توانست با تكيه بر ان انقلاب را بسازدو ما امروز براي بقايش به ان نياز داريم.هميشه ساختن سختر از نگه داشتن است اما اين يك مورد فرق ميكند.چون ديروز يكپارچه تر بوديمو منافق از موافق معلوم بودولي الان نه سياه و سفيد در هم شده اند و خاكستري به ميدان آمده.نميدانم چرا به فكر وصيت امام نيستيم؟

نميدانم چرا عادت داريم كه بگذريم اين چند روز هم ميگذرد باز ميرويم تا سال بعد.شايد تعدادمان كمتر شود شايدم بيشتر.اي كاش بيشتر از انكه جوششي باشد كوششي باشد.وباز مثل امام با ان همه خصوصيات  پيدا شود تا حداقل موجي برپا سازد شايد به طوفان تبديل شود. من واسه نوشتن تا جبر نباشد دست به قلم نمي برم ولي اين بار تكليف بود نه اجبار .اگر اين نوشته خام و ناپخته بود به قداست امام منو ببخشين  و هيچ قصدي نداشتم جز يادآوري..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط سپیده نیازی | 

زمانی خود را موجی می پندانشتیم که طوفانه از آن بر خیزد و تمام نابرابری ها را با خود غرق سازد ولی افسوس که تمام موجها با ما یکی نشدند و موجهایمان به ساحل نرسیدند و ناکام ماندیم ولی همین امواج حماسه ای به نام آزادی خواهان ساخت که خواب را از چشمان آن نامردان ربایید و ترس را برای آنها تداعی کرد و جالب اینکه ما کردهای این سرزمین مولد این حماسه هستیم و به نیاکانمان افتخار میکنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط سپیده نیازی | 
نمیدانم از چه بگم؟و واقعآ سخته که از کسانی حرف بزنی که ترس را مغلوب کردن و تفنگ دژخیمان را اسباب بازی دیدن و آزادی را خدا و خون خود را فدای آزادی.نمی دونم باید چه نامی به اونا بدم که اون کلمه لیاقت اونا رو داشته باشه.اونا برای آزادی جنگیدن برای آزادی خندیدن و خون ریختن ونام آزادی را مانند یه کتیبه به جا گذاشتن و آزادی  تنها در ذهن ما جا دارد و در فکر ما محبوس است وچه آزار دهنده هست که این چنین زنده باشی.خوش به حال آنان که رفتند و این ذلت را ندیدن که ما در چه ذلتی زندگی میکنیم.آنها را آزاد زیست مینامم چراکه این کلمه با رفتن آنها برای همیشه تا زمانی که مانند آنها متولد شود محو شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط سپیده نیازی | 
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت چشیدگان را

می خواستم نام تورا بدانم

وتنها تو

نامی را که می خواستم ندانستم

ندانستم...

شاملو همیشه واسم یه همه ی بی همه بوده و برام همیشه یه علامت

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط سپیده نیازی | 
به خاطر دارم

زمانی را که نوزادی بیش نبودم

پیامی را در گوشم زمزمه کردن

که تو آزادی و آزاد زیست باش

و من این زمزمه را بارها تکرارکردم

ومثل یک بافت در قلبم جا گرفت

ولی زمانی که بیست ساله شدم

به خاطر بافت آزادی در قلبم

مرا به زیر تیغ جراحی بردن

و آزادی را از من گرفتن

و روح مرا دزدیدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط سپیده نیازی | 

ما را به یاد آورید؟

ما را که تازه پا در عرصه ی عشق نهادیم

و شور عشق در سینه داشتیم

ولی قبل از اینکه عاشقی کنیم

سینه ی ما را با خاک یکی کردند

مردمان من

مرا به خاطر آورید

مرا که سینه ای پر از عشق داشتم

وده به ده

نه در سرزمین بیکران

فقط در آبادی خود

آواز آزادی می خواندم

وبه جرم آواز آزادی

سینه ام را در خاک نهادند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط سپیده نیازی | 
 

چه بگویم

 چگونه بگویم بر خاکی که سم ها 
 نوبت به سکون نمی دهند 
 و عشق کبوتر تنهایی است 
 دور افتاده 
 از چاهسار خود 
 چه ببینم چگونه ببینم 
 در آسمانی که آبی درخت منقرضی است
و ماه"چکاوک بیرنگی

 به حاشیه ی آفاق
آویخته به سقف بلوری آوازش
 چه بخوانم چگونه بخوانم
به هروله بازاری
 که صدا فرصتی به سکوت نمی دهد
 و قناری
 حافظه ای است

از جنس قفس

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط سپیده نیازی |